صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

18 ماهگی ملوسکم

صبا جونم اینروزها کلمات عجیب و غریب زیادی رو میگه که من هر بار شنیدن اونا ذوق مرگ  مرگ میشم. نمیدونم از کجا این کلماتو میاری.به توپ میگی" بیلزه " به عروسک میگی" ا - لزه " .کلا این "له "رو زیاد میگی.مثلا وقتی بابارو میبینی میگی" باباشله ". به نماز هم تا چند وقت پیش میگفتی " ا - لزه " ولی حالا میگی الله. به داغه میگی داسله هروقت از چیزی خسته بشی میگی " بس " اگه تلوزیون باشه میری خاموشش میکنی.اگه لپ تاپ باشه درشو میبندی اگه داری شیر میخوری لباسمو میکشی پایین. عشق پله هستی تا یه جاییو میبینی که میتونی روش بشینی خودت میشینی و به اجبار باید بقیه هم بشینن.دستتو چند بار میزنی به زمین و میگی " ب - ش...
5 شهريور 1391

خاطرات اولین سفر به مشهد

منو بابا اولین سفرمون به مشهد رو با تو رفتیم عزیزم. شنبه عصر رفتیم شیراز البته بیچاره بابایی کلی اعصابش خورد شد اگه دوس داشتی از بابا بپرس .بگی  قدیمی و تور مشهد خودش بهت میگه.صبح دوشنبه ساعت 30/11 پرواز داشتیم. قرار بود منو بابا ,صبا جیگر ,فرزانه و مهرداد با هواپیما بریم,عمه افسانه و آقا محسن با ماشین ,مامان جون,باباجون,حاج خلیل,مهناز خانم و نیلوفر با قطار از تهران بیان. صبح ساعت 9 از خونه اومدیم بیرون و یه ربع به ده فرودگاه بودیم .وقتی سوار هواپیماشدیم مهماندار یه هواپیما کوچولو به تو داد.  به محض اینکه نشستم رو صندلی شروع کردی به شیر خوردن و خوابت برد.   ساعت حدودا 10/1 بود که رسیدی...
29 مرداد 1391

سفرنامه دبی

سلام سلام صدتا سلام اینشاالله تا امروز به همه حسابی خوش گذشته.به ما که خیلی خوش گذشت یه مسافرت عالی با صبا جونم که سنگ تموم گذاشت دختر گلم .از بس این دختر ماهه . دوم فروردین از فرودگاه لار ساعت 50/4 عصر پرواز داشتیم چون این تاریخ از شیراز نتونستیم بلیط گیر بیاریم مجبور شدیم از لار بریم . صبخ روز دوم فروردین ساعت هشت از شیراز به سمت لار حرکت کردیم و ساعت 12 ظهر رسیدیم.نهار رو تو رستوران پارس(پاتوق ما هر وقت میریم لار)خوردیم یه بادکنک به صبا تو رستوران دادن و صبا حسابی با این بادکنک سرگرم شد و ما نهارمونو خوردیم صبا جون کنار سفره هفت سین فرودگاه به محض اینکه سوار هواپیما شدیم صبا شیر خورد و خوابید و وقتی رسیدیم دب...
29 مرداد 1391

سفرنامه شمال91

با کلی تاخیر بالاخره تونستم بیام و خاطرات سفرمون با صبا گلی بنویسم.یه سفر پنج نفره با ماشین.ما و عمو مهرداد و خاله فرزانه. عصر چهارشنبه از شیراز حرکت کردیم.قرار بود تا تهران بریم و توقف نداشته باشیم.از همون ابتدا صبا جون میخواست شیشه ماشین پایین بکشه و چون هوا گرم بود ما نمیزاشتیم و مدام صبا میگفت باد و دست میزاشت روی بالابر شیشه. اینجا یه کم برات شیشه رو پایین کشیدیم. ساعت 10 شب به اباده رسیدیم.و اونجا شام خوردیم. بقیه مسیر رو صبای عزیزم خواب بود.تا اینکه صبح ساعت 6 به تهران رسیدیم.و حدودای ساعت 12 ظهر بود که رفتیم خونه دایی مهدی.عصر هم یاسی جون و اقا رامین اومدن و با رویا خانمی رفتیم بیرون.اول رفتیم مرکز خرید تیرا...
29 مرداد 1391

مامان بزرگ رفت....

با مامان بزرگ خداحافظی کردیم .....خداحافظ ای شعر عاشقانه .....خداحافظ ای شمع شبهای روشن تو را می سپارم به مینای مهتاب .... تو را میسپارم به رویای فردا ......خداحافظ ای شعر شب های روشن     مامان بزرگ(مامان بزرگ بابایی) از بین ما رفت. در خانه ای بسته شد که برای من و بابایی پر از خاطرات تکرار نشدنی بود.خانه ای که بهترین دوران زندگی منو بابایی اونجا بود. تسلیت میگم به فرزانه و سعید.  
16 تير 1391

یک سالگیت مبارک گلم

تولد تولد تولدت مبارک عزیزم یه ساله که پیش منی و با هم روزهارو میگذرونیم ..هر ثانيه كه از عمر مادر شدنم ميگذره بيشتر درك ميكنم...چون هر روز دارم عاشقتر ميشم...هر روز دارم ديوونه تر ميشم... فرشته من...فرشته  خوشبختي من كه با اومدنت منو به عرش می بری...به عرش لحظات ناب بودنم...به اوج قله اي كه تا توی وجودم نبودی نميدونستم چيه....ميخوام بدوني براي من، تمام وجودي ...تمام بودني ...تمام داشتني...عزیزم فرشته نازنینم دوستت دارم و                 تولدت مبارک زندگیه مامانی چه لطيف است حس آغازي دوباره،  و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... ...
16 تير 1391